X
تبلیغات
عقل سرخ
عقل سرخ
چند خبر خوب براي شب عيد !

خوب به حمد و قوه ي الهي مشكلات مرد م براي شب سال نو تمام كمال حل وفصل شد و حتا جماعت مغضوب منورالفكر هم بي نصيب نماند . بدين شرح اخبار ذيل جهت اطلاع هم وطنان گرامي به اطلاع  مي رسد :

۱- سردار محمودي كه به دستور ايت الله شاهرودي از رياست سازمان زندان ها بر كنار و خلعيت شده بودند به دستور ايت الله عظمي خامنه اي به عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام در آمدند .

* نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم آقاي ....

۲- شهرام جزايري ( شهرام جي سابق ) دوباره دستگير و را هي زندان گرديد .

* چرا عاقل كند كاري كه باز آيد به زندان غم مخور .......

۳- شادي صدر و محبوبه عباسقليزاده با قرار وثيقه دويست ميليوني  آزاد شدند .

* و شاعران از بي ارش ترين الفاظ چندان گناه وا‍ژه تراشيدند / كه باز جويان به ستوه آمده شيوه ديگر كردند / و از آن پس به يك باره سخن گفتن / نفس جنايت شد!

۴- تحريم عليه ايران در شوراي امنيت تصويب و مهلت ۶۰ روزه به اجرا در آمد .

* آنها هر چه مي خواهند از ورق پاره ها به هم قرض بدهند هي تحريم عليه ما كنند ما سانتريفيو‍ را فعال مي كنيم حتا اگر شب و روز بر ما گلوله بارد !!!!

۵- جلسه ي شوراي امنيت براي تحريم ايران در يزد و به رياست محمود احمدي نژاد تشكيل و راي به تحريم ايران داده شد .

* انرژي هسته اي حق مسلم ماست !

۶- نرخ مصوب بنزين بار ديگر پس از تصويب براي شور در دستور كار مجلس شوراي اسلامي قرار گرفت.

* من نبودم دستم بود تقصير آستين ام بود

7- مجلس، دولت ، مجمع تشخيص مصلحت ، شوراي سياست گزاري صدا و سيما،  بيت رهبري ، قوه قضاييه و چند جاي ديگر هنوز دارند سر مسئله ي ساعات در فرودين جر و بحث كرده  و هزاران نفر / ساعت انر‍ژي را صرف اين مسئله مي كنند .

* ما از اول گفته بوديم البته كه مصرف انرژي و برق و ميزانش مهمه ولي اوقات شرعي مهم تره !

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:18  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

شعرقبلی ( ویرایش دوم )

                                                                                             ایضا : برای محبوبه آب برین

سمفوني عشق بزرگ

 

اين جهان براي تو !

اين شهر بي قانون

با "اختلاط صداي اذان و جازش "

اين رود

با آب عظيم و سنگ هاي خروشان اش

                                                      براي تو!

*

صداي سوت مي پيچد در صفحه و عابري مي گذرد:

" به شهر بگوييد م‍‍ــُسكـِن اش را به موقع نخورده است !  "

 

*

 اين خيابان براي تو – امسال بيست و چندمين سالروز ميلاد توست؟ -

اين كهكشان

با برق برق ِ پولك ماهواره هاي  ريز ودرشت اش در بي انتهايي  اين شب !

                                                                                               براي تو!

 

*

دو مرد و يك زن جوان :

" گفته بودم اين بار، آخرين با....

پس بيا چنان كنيم كه با...."

                                 صدا مي رود در كافه و شلوغ مي كند مرد كافه چي  .

 

*

بيا اين عشق بي انتها براي تو

اين گربه با خطوط نامنظم اش

با بمب ها و رييس جمهور هاش

                                         براي تو !

*

" آقا واكس نمي زنيد به كفشهاتان، خانم واك.."

صداي ترمز مي پيچد روي سطر ،

                                           كودك حذف مي شود !

 

*

 شاعر براي تو

به گمانم

شاعر ببشترين واژه ايست كه مي توان هديه كرد!

فكر كن :

احمد شاملو

يا

       همين رضا براهني خودمان !

يا  آن ديگري كه دوست اش  داشتي

"هيوز؟"

             چه طور است امتحان كنيم ؟

  خوب است نه !

  با اين حساب خيام هم ؟

  باشد قبول ملاي روم !

 

*

" به گزارش خبرگزاري ها در اثر جنگ هاي مختلف روي زمين امروز 1386 هجري خورشيدي آغاز مي شود."

*

بيا اين گورستان زيبا با

كرور كرور مرده ها و .....

                              براي  تو !

 

اما باور كن

عليرغم اين حرف ها

تو را دوست داشته ام !

 

سمفوني عشق كوچك

 

- "آخرين خبرها را شنيده اي

از جنگ و زخم و درد در نادَر كجاي جهان؟ "

 

- "اصلن رها كن بيا از چيز هاي كوچكتري صحبت كنيم !"

*

از آخرين برگي كه صبح بر آب نه چندان زلال اين جوي چه ي روبروي خانه گذشت!

چه قدر به فكرت بودم آن برگ كه رسيد به پيچ  كوچه

                                                                        همان طور ها كه تو .

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:15  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

شعری پس از سال ها

                                                                                                          برای محبوبه آب برین

 

سمفوني عشق بزرگ 

اين جهان براي تو !

 يا اين شهر بي در و پيكر

با "اختلاط صداي اذان و جازش "

اين رود را ببين

با آبهاي خروشان و سنگ هاي عظيمش

براي تو!

*

صداي سوت مي پيچد در صفحه و عابري مي گذرد از اين طرف به آن طرف:

" به شهر بگوييد م‍‍ــُسكـِن هايش را بخورد . دارد ديوانه مي شود "

 

*

 اين خيابان براي تو – امسال بيست و چندمين سالروز ميلاد توست ؟

اين خورشيد و ماه

يا همين كهكشان

با برق برق ِ پولك ستاره هاي ريز ودرشت اش در بي انتهاي اين شب بي ملعنت !

براي تو!

 

*

دو مرد و يك زن جوان :

" گفته بودم اين بار، اخرين با....

پس بيا چنان كنيم كه با...."

و صدا محو مي شود در نسيم .

 

*

بيا اين عشق بي انتها براي تو

اين نقشه ي بزرگ گربه شكل با اين خط چين هاي نامنظمش

با بمب هاش و رييس جمهور هاش براي تو

حتامردم نيز ....

 

*

" آقا واكس نميزنيد به كفشهاتان خانم وا..."

صداي ترمز مي پيچد روي سطر بعدي

و كودك حذف مي شود 

 

*

 شاعر براي تو

به گمانم

شاعر بزرگترين شی  ايست كه مي توانم هديه كنم

مثلا همين شاملو

يا رضا براهني خودمان

يا آن ديگري كه دوست مي داشتي

هيوز را چه طور است امتحان كنيم ؟

  خوب است نه

با اين حساب خيام هم مي تواند ؟

باشد قبول ملاي روم .

 

*

" به گزارش خبرگزاري رويترز امروز در اثر جنگ هاي مختلف روي زمين 1376 نفر جان باخته اند"

آن راديو را ببند خسته شدم از اخبار غم انگيز مگر ديگر هيچ چيز شادي در اين ج...."

 

*

بيا اين قبرستا ن ها ي بزرگ

با

كرور كرور مرده هاشان براي  تو !

اما باور كن

عليرغم اين حرف ها

تو را دوست داشته ام !

 

 

سمفوني عشق كوچك  

"آخرين خبرها راشنيده اي

از جنگ و زخم و درد در نا دركجاي دنيا

اصلن رها كن بيا از چيز هاي كوچكتري صحبت كنيم !"

 

*

از آخرين برگي كه صبح بر آب نه چندان زلال اين رودچه ي روبروي خانه عبور كرد

چه قدر در فكرت بودم آن برگ كه مي رسيد به پيچ كوچه

همان طور ها كه تو .

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:36  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

شرط بندي روي اسب مرده !

تنها سه روز ديگر تا هشتم مارس باقي است ( روز جهاني زن ) ، زنان پيشروي ايراني نيز مانند تمام زنان آزادانديش جهان سعي در برگزاري هرچه شكوهمند تر اين آيين به آيين را دارند . روزي كه در تمام جهان با توجه به اهميت اين موضوع حركاتي در جهت پيشرفت اين جنبش ها ( برپايه روند رشد زن در اجتماع ) برگزار و طرفداران حقوق زن با برگزاري ميتينگ ، اعتصاب ، سخنراني ، همايش ،‌راه پيمايي مسالمت آميز و... سعي در    ارايه ي راهكارهاي خود در جهت پيشرفت اين نظريه اجتماعي – فرهنگي دارند .

اين روز در ايران مانند تمامي كشورهاي جهان همه ساله با برپايي اعتراضاتي در جهت نفي اعمال فشار هاي موجود و نبود فضايي سالم و برابر، در مقابل دنياي يكسر مردانه ي اطراف  برپا مي شود. اين حركت اما مانند ديگر حركات اين اجتماع كه به صورتي كاملا شتابزده به دور از هرگونه تعقل پايدار و عميق و بارويكردي كاملا احساسي انجام مي شود به جز اينكه نتايجي كاملا رضايت بخش براي همان ها كه مي خواهند زنان ما در شرايط  پايين تر و با فورجه هاي كلان بازي اجتماع را در مقابل مردانشان تمرين كنند ، ندارد. حتا در نظرگاه من اين شيوه ( آن مغز متفكر اپوزيسيون مقيم خراج از كشور – شهرام همايون – راهم ديگر چندان دلگرم نمي كند ) . ما اما مردمي شتابزده و از بنياد احساسي هستيم حتا پيشروان فمنيست ما هم همين طور ها هستند و ما از بد اتفاق    حافظه ي تاريخي نداريم . ( نگاهي به مراسم هشتم مارس 84 و كتك خوردن بانو سيميمن بهبهاني گواه اين مدعاست ) . من فكر مي كنم ارزيابي هاي شتابزده ي ما ملت ( به همان معنا كه آل احمد در سر داشت) هميشه موجب خسران بوده  و خواهد بود .

 با نگاهي به استقرار سيستم هاي روشنفكري در اين بوم به خصوص روشنفكري زن مدارانه بر پايه تساوي جنسيتي به زودي مشخص مي شود كه ما درارايه ي اين نظريات هم مانند تمام جنبه هاي يگر آن دچار          ابزار زده گي هستيم ( به ديدگاه من ابزار حتما نمي بايستي ماشين رخت شويي يامايكروفر يا هر ابزار بيروني ديگر باشد ) گاهي ابزار هاي ما همان است كه ما به اشتباه آن را وسيله انتقاد ناميده ايم و صد البته كه مدرنيزم ما مدرنيزمي كاملا ابزاري است .( اين گفته را از كلاس هاي درس آقاي دكتر جهانبگلو هيچ وقت فراموش نمي كنم )

ما مردمي هستيم كه كتاب هايمان را هم ابزار قرارداده ايم و چه سودهنگامي كه صحبت از انتقاد مي كنيم  همچنان مشغول پنهان شدن پشت همان هايي هستيم كه تا ديروز چماق روي سرمان بوده اند ( نگاهي به آمار زنان داراي تحصيلات دانشگاهي در سال هاي اخير بياندازيد) .

در همه جاي دنيا نرخ رشد صعودي زنان و دختران، با تحصيلات آكادميك چيزي به غير از رشد توسعه ي پايدار معنا نمي شود . اما كافيست اين آمار در ايران تحليل محتوا شود. به وضوح مشاهده مي شود كه بالا رفتن نرخ طلاق ، فحشا و از بين رفتن نهاد خانواده  در اين جامعه با نرخ رشد زنان با تحصيلات عاليه به صورت مستقيم و غير مستقيم مرتبط دانسته شده و به شدت تبليغ مي شود .( كافيست به آمارهايي كه درطول مدت شبانه روزاز اخبار صدا وسيماي جمهوري اسلامي در مورد شرايط تحصيلات زنان در ايران به سمع ونظر  شنوندگان يا بينندگان گرامي مي رسد دقت كرد) . دختران و زنان ما ( همچون پسران و مردان اين اجتماع) سهم بزرگي از به روز      شده گي جامعه شان دريافت كرده اند . آنان به وضوح دريافته اند كه سهم بزرگشان از جنبش بزرگ به اصطلاح برابري با مردان داشتن روابط آزاد با عناصر ذكور اين اجتماع پيش از ازدواج است .به اين شرط كه همسر       آينده شان چيزي از رابطه ي عاشقانه ي پيشين نداسته باشد . آنان سهم شان را از آزادي در كلاس هاي درس دانشگاه يا كنكور يا در ميهماني هاي شيانه و روزانه يا با حداكثر خوشبيني در يافتن كاري براي داشتن استقلال مالي گم كرده اند. به زباني ديگر ما اهداف مان را به ابزار هاي رسيدن به اين اهداف فروخته ايم ( شايد چون ما مدمي شتابزده هستيم !) ما به وسيله هايما ن اقناع شده ايم و كار هاي مهم تري را كه با داشتن اين ابزار از پس آن بر مي آييم ،‌به مردانمان واگذاشتيم .

زن مدرن ايراني به دانشگاه مي رود تا آزادي را تجربه كند ، نه اينكه از آن ابزاري قدرتمند براي حفظ شرايط برابر در جامعه اي شايسته سالار داشته باشد . او مي داند كه با داشتن تحصيلات آكادميك مي تواند حتا در صور ت جدا شدن از همسرش زندگي اش را به شايسته گي اداره كند به او به هيچ عنوان اين آموزش داده نمي شود كه چه گونه مي تواند در كنار همسرش اين ابزار را به كار بگيرد و آزادي هايش را در خانواده به كار بگيرد .

نگاهي دوباره به ساخت و تبليغات اكثر سريال هاي تلويزيوني در اين زمينه شاهدي بر مدعاي من است . در سيماي جمهوري اسلامي تمامي زن هاي موفق اقتصادي يا داراي تحصيلات آكادميك داراي زندگي خانواده گي پرتنشي هستند و اين رويه به عنوان پديده اي عام در حال تبليغ شدن است .

آقاي رييس جمهور در حالي كه در حال گفتن اين جمله است كه من با كار زنان مخالف نيستم اما نمي تواند از گفتن اما به شرط اينكه ازكار اصلي خود كه بزرگ كردن و تربيت بچه ها در خانه است نيز چشم بپوشد .

اما چه چاره ؟

در گذار به سوي مدرنيزم و با شتابي وصف ناپذير به سوي جامعه اي مدرن چه گونه مي توان روش شناسي نو داشت و پيشه كردن روش هاي جديد و هدفمند كردن حركات در جهت آن ، به صورت منطقي و با هدف پيشبرد مقصد نهايي اين جنبش نه تنها از تنش  هاي اجتماعي كه روي بمب خوابيده و هر لحظه انتظار انفجار در آن مي رئد جلوگيري كرد ( يا دست كم آن را به حداقل رساند ) بلكه مي توان در اين روند رو به جلو كه در جوامع مدرن ساليان پيش اتفاق افتاده و تمام شده را به سمتي هدايت كرد كه آسيب هاي اجتماعي درآن به حداقل برسند( فراموش نكنيم كه در جوامع در حال گذار از هم پاشيدگي بنيان هاي اجتماعي به صورت سنتي امري اجتناب ناپذير است اما مي توان از ميزان اثرات آن با هوشمندي كاست) .

 

به هر رو به نظر من حركت روز پنجشنبه ي اين دسته از زنان و مرداني كه با شعار،نه به حجاب ، نه ، به آپارتايد جنسي مي خواهند حجاب از سر بردارند ، نه تنها حركتي هوشمندانه و حساب شده اي نيست بلكه گزك به دست دشمن دادن است تا بعد اين مراسم كذايي و كتك خوردن عده اي كثير آقايان روي صحنه ها بيايند و با افتخار اعلام كنند : بفرماييد اين هم آن روشنفكراني كه خودتان را پشت عقايد سخيفشان پنهان كرده ايد . مي بيني تناه عقده ي ايشان همين حجاب است .

من فكر ميكنم ، مسلما بزرگترين مشكل زنان اين بوم حجاب نيست ( ارجاع مي دهم به مقاله ي محبوبه آب برين با عنوان چگونه جنبش زنان در ايران فلج مي شود در وبلاگ نان روزانه ) . و كاري كه اين بزرگواران مي كنند همانا شرط بندي روي اسب مرده است !

|+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:20  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

آن فرياد كه مي ترسيم "دوستت دارم" باشد .( قسمت دوم)یا مرا تو بی سببی نیستی

مرا تو بي سببي نيستي آري به راستي و اين جمله اي از سر اتفاق نيست يا جمله اي برحسب وظيفه شناسي يا به سبب منصبي را دستمايه قراردادن، ژاژخايي كردن . اين جمله اي است كه اگر  فلسفي نگاه اش كني جمله اي وجودي است و وجود شناسانه است . در جهت شناخت شناسي يا هر چيز ديگري نيست حتا نمي تواند جمله اي فنو من هم باشد ( به لحاظ فنومنولوژي ) . اين جمله هست چون هست و وجود دارد بنابراين تنها مي توان با وجود شناسي به سراغ آن رفت .

 

شمس تبريزي در مقالات شمس مي گويد: "دو برگ هست يكي در تو ديگري در يار برگ خود خواندي برگ يار نيز ببايد خواندن" و اين معناي عشق است به لحاظ من كه شمس مي گويد و كاملا وجودي است . او نمي گويد اين برگ را معنا كن يا ببين و نفسير كن يا تعبيري هرمنوتيزمي نيز نمي توان از اين حرف آقاي شمس داشت . كاملا وجودي است بخوان همين و تمام . بنابراين  اين من ( به لحاظ وجود شناسي يعني همان شناسه ي اول) مي بايست در  وجود با ديگري بزرگ يا ديگري غايب ( Thing) به قول ژاك لاكان يا حتا تفسير اسلاوي ژيژكي اش يكي باشد تا آن اتفاق حادث شود .

" گفتي دوستت مي دارم

  و قاعده ديگر شد

                      كفايت مكن اي فرمان شدن

                                                       مكرر شو!

                                                          مكرر شو!"

اين همان است همان اتفاق كه در وجود حادث مي شود .و مي شود اتفاقي وجودي . بعدش ديگر آن دو وجود ابتدا ي ماجرا معناي شان را از دست ميدهند ( اگر با ديدگاهي پست مدرن به سراغش برويم كاركرد اش هم از دست مي رود چرا كه درجاي يكه صحبت از پست مدرنيزم است كاركرد گرايي اصولا بي معني است) و واجد معناي جديدي مي شوند معناي جديدي كه اگر چند از دو جزء تشكيل شده كه هر كدام وجود مستقلي پيش از حادث شدن آن اتفاق بوده اند ليكن با اين فرمان جديد معنايي جديد يافته و وجودي ديگر را حادث كرده اند .

 

نمي خواهم زياد فلسفه ببافم اما پيش آمد به هر حال نوشتن اين مقال بيشتر براي من نوشتن از آن كسي بود كه آن اتفاق را در من حادث كرد و آن ديگري بزرگ من بود . شايد حتا از او هم نباشد و بخواهم اين اتفاق را در جاي ديگري تعريف كنم و تعميم اش بدهم به همي آن ديگري هاي بزرگ در تمام دنيا و بگويم :

 

زهي عشق  زهي عشق كه ماراست خدا را

چه خوب است و چه نغز است چه زيباست خد را

 

و اين اتفاق كمي نيست چرا كه شاملو مي نويسد : " چرا كه عشق خود فرداست

                                                                                                 خود هميشه است "

 

و آيا در اين شكل از هستي و شككل تعميم يافته اش با اين رويكرد هستي شناسانه آيا مي توان انتظار خطا و بخشش را داشت . از هر از دو وجود روبرو و دخيل در اين اتفاق .

 

به محبوبه مي گويم چند شب پيش و او پاسخ ام را مي دهد . از اتفاقات ديگري صحبت مي كنيم و ماجراييكه مي تواند در اين بين اتفاق بيفتد و سو ظن بر انگيزد محبوبه مي گويد ممكن است تو در جريان يك عشق در كوران اش باشي و آنوقت مي گويم نه نمي شود اگر هم بشود آن اتفاق نمي افتد يعني به نظرم آن اتفاق براي هيچ آدمي دوباره نمي افتد اگر باشد شايد هوس كوچكي است يا آزمون آزادي كردن است ( اگر بتوان چنين نامي بر ان نهاد – مرز آزادي و هرزگي براي من كاملا ملموس نبود تا آنروز حالا هست ) به هرو درمعرض من اين جريان و آن ديگري آن قدر پر قدرت است و انرزي دهنده كه هر آزموني را از پايه بي معنا مي كند . يا شكل اش و كاربري اش را تغيير مي دهد مثلا آزادي را به دنياي هرزه گي سوق مي دهد .

 

به هر صورت اين اتفاق بزرگي است كه در زندگي من افتاده است و معناي تما م وجود هاي اطراف مرا ديريست دگرگون كرد ه پس من مي توانم سپاس گزار باشم چون از عهده شكرش بر نمي آيم و جهان ا به قدر فرصت و همت خويش معنا دهم پس سپاس جهان را و تو را محبوبه ي بزرگوارم به خاطر عشق ات و به خاط زندگي ما ن و به خاطر همه آن چيز ها كه در وجود آمده و ما ( من و تو ) هنوز نمي بينيمش ( با اين همه ما من و تو عشق را رعايت كرده ايم )

 

 

اگر چه رسم معمول تقديم نامچه اول كتاب يا نوشته اي است اما اين نوشته  به خاطر تعبير عظيمش از كلمه ي دوستي و انسانيت اش كه پاياني ندارد و به خاطر انساني كه اوست تقديم مي شود به محبوبه آب برين "

 

 

ميثم غفوريان صديق

تهران – ايران

اسفند ماه 1385

|+| نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 18:6  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

تلخ هم چون دشنه اي زنگاربسته فرصت از بريده گي هاي خون بار عصب مي گذرد!

اين روزها به سرعت در گذر است و من نمي دانم حالا كه دارم اين ها را مي نويسم چند روز دقيقا تا پايان سال 85 بايد مانده باشد ، مثل اين است كه بگويم نمي دانم چه قدر مانده است تا پايان عمرم و اين زيبايي است به قول آن غول ( شاملو) ! اما وقتي به كندي مي گذرد اين زمان مثل اينكه لبه ي چاقويي را كند كرده باشند آن وقت ها سرت را بگذارند جلوي آينه اي لب باغچه تا سرت را ببرند تصور كنيد چه اتفاقي مي افتد

به هر رو امروز ساعت 9 تا 10 صبح براي من همين شكل ها را داشت مثل اينكه كسي بخواهد سرم را با چاقويي كند و زنگار بسته لب باغچه اي ( لب باغچه ي عادت مثلا بيخ تا بيخ ببرد ) تو هم دم نزني !

به هر رو من دم نزدم ياد گرفته ام كه دم نزنم يا شايد ياد گرفته ايم كه ..... همه چيزمان مثل هم است هيچ تفاوتي هم نمي كند چه كسي و در كجا يا چه و وقت و به چه اندازه ما آرامش يكديگر را به هم مي زنيم و روي اعصاب هم ديگر پياده روي مي كنيم

ما سر يكديگر لب باغچه هايمان ديريست كه بريده ايم و پوست هايمان هم نمونه هاي تاكسي درمي حيات انساني در جوامع اوليه است . من زماني به پرو‍سه وطن معتقد بودم اما حالا نيستم و همه هم مي دانند چيز جديدي نيست پس سرتان را درد نمي آورم .

ولي خوب هر سربريدني احتمالا شروع يك نوزايش است . نوزاييده شدن دوباره به دنيا آمدن و امكانات جديدي را در جهان جديد پيرامن ات كشف كردن . امروز اين دشنه ي تلخ براعصاب من گذشت و من در درد و خوني ديگر دوباره متولد شده ام شايد روزهاي آينده روزهاي بهتري باشند يا شايد نه. مي د انم كه با محبوبه مسافرت نمي روم اما واقعا شايد به سمينار دعوت شده مديريت كيفيت هم نروم .

به هر رو مثل هر انسان تازه به دنيا آمده اي مي خواهم در تنهايي فكر كنم و برسخته تصميمي بگيرم .

و ببينم در اين جهاني كه تازه در آن متولد شدم آيا امكاني هم براي مهاجرت به گوشه ي پرت افتاده ي بي سر و صدايي هست كه درآن يك دانشگاه فلسفه باشد و يك محبوبه و رييس جمهور احمدي ن‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژاد هم نداشته باشد و بنزين كوپني و انر‍ژي هسته اي حق مسلم ماست

ببخشيد اگر ياوه نوشتم آندشنه هنوز روي اعصابم است اما بالاخره متولد شده ام اگر چه با همان دشنه در گرده گاهم

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:54  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت .....

سلام و اين سلامي است به همه و اين سلامي است حتا به رييس جمهور احمدي ن‍ژاد خودمان و شايد مهمترين سلام به او باشد امشب .

پس رييس جمهور احمدي نژاد عزيز سلام :

من امشب شب خوبي داشتم و فكر مي كنم ما همه امشب شب خوبي داشته ايم . ما مهمان داشتيم و جايت حسابي خالي نان و نفت مفصلي خورده ايم و عاروق اش راهم زده ايم توي صورت اين استكبار جهانخوار كه چشمش همين طور كه چهار تا شده و از كاسه درآمده  به بشكه هاي نفتي است كه هر شب به مرحمت دولت فخيمه ي شما به سر سفره هاي ما مي رسد . اگر چه شما اين قدر بزرگ منش و بزرگواري كه در خبر سراسري شبكه دو كاملا آن را انكار مي كني مبادا غش در خلوص عملت پيدا شود . بگذريم امشب اصلا من قصدم سربه سر تو گذاشتن راجع به نفت سر سفره هايمان نيست . حتا راجع به آ ن حق مسلم مان هم نيست كه روز ها و ماه ها و حالا آرام آرام – سال ها هم مي توانيم بگوييم – در هر راهپيمايي و تظاهرات و تحصن و اعتصاب و اعتراضي گلوي خودمان را جر داده ايم كه خلايق –      بسم الله الرحمن الرحيم ، انرژي هسته اي حق مسلم ماست – اگر چه هنوز نمي دانيم اين انرژي هر چند صلح آميز – آخر مي داني از وقتي تو به تمام شعارهايت جنبه ي عمل پوشاندي ،‌ما كاملا به تو و    دو لتت كه مسلمان ترين دولت تاريخ جمهوري اسلامي است ايمان داريم و حرف ات را باور مي كنم     گور پدر همه ي دنيا وقتي تو راست مي گويي !- را در صورت استفاده مي خواهيم براي چه وقتي هنوز با دفع زباله هاي تهران مشكل داريم ، فكرش را بكن زباله هاي هسته اي را مي خواهي چه كني البته اين سوال فرعي است تو براي اين سوالات كم اهميت به سرعت پاسخ هاي درخور پيدا مي كني آخر تو از جماعت ما مردم عامي و عادي نيستي و تازه توي خبر سراسري شبكه دو اعلام كرده اي كه نخبه هم هستي – خوب چه قدر خوب خيالم از اين بابت هم راحت شد – اگر چه امشب راجع به اين هم        نمي خواستم صحبت كنم  باور كن حرف هاي من امشب حتا راجع به شهرام جزايري هم نبود – آخر من شهرام جزايري را خيلي دوست دارم ، اصولا من آدم هاي پولدار را دوست دارم – هر چند آدمي كه از زندان فرار  مي كند براي جمع كردن لباس هايش هم وقت بيشتري مي خواهد از فرصتي كه در آن شهرام خان به كانادا  رسيده است . به هر حال نوش جانش من هم بودم همين كار را ميكردم . تو هم اگر بودي همين كار را ..... نه نه اشتباه نمي كنم تو اين كار را نمي كردي چون تو پولدار نيستي به فرض هم كه پول مي داشتي هزار خرج مهم تر از اين ها داشتي كه بخواهي انجام دهي آخر تو منجي بشري – اين را من از روي نامه ي هوشمندانه ات به بوش فهميدم- بنابراين مردم عراق و فلسطين و لبنان خيلي واجب تراز مسافرت خودت به كانادا بود . آخر ميداني كه چراغي كه خانه رواست به مسجد – البته كه ميداني كه خانه كدام و مسجد كدام است – بگذريم . لابد ميگويي پس اين همه روده درازي من براي تو كه  رييس جمهوربسيار پركاري هم هستي اتفاقا چيست . نه پدر جان من نه مي خواهم از گراني گوجه فرنگي ناله كنم نه از گراني خانه شكايتي دارم نه برايم نرخ 31.5 درصدي تورم در سال 85 معضل لاينحلي است .حتا باور كن موضوع استيضاح شدن تو در حالي كه ديگر به تعداد كمتر از انگشتان دو دست امضا براي رسيدن به آن مانده است هم برايم جذاب نيست ، موضوع من حتاديگر اين پلتيك هاي قديمي مثل موضوع كاريكاتور مانا نيستاني و شورش هاي تبريز يا همين آخري سوالات سيره نبوي آموزش ضمن خدمت فرهنگيان نيست كه مردم چند روزي و يا حتا چند ساعتي به آنچه بايد ، نپردازند – البته فكر     مي كنم آنها كه اين برنامه ريزي ها را مي كنند خوب اين چيز ها را مي فهمند براي همين آدمي مثل تو امروز در جايگا ه رياست جمهري نشسته است مردم ما خيلي براي كنترل شدن احتياج به فكر و روانكاوي ندارند و آنها اين را خوب مي دانند ، به نظر تو اين طور نيست – بنابراين من،  نه آزادي بيا ن مي خواهم نه مثل يك مشت آدم احمقي كه اين روزها نشسته اند دارند روز شماري آمدن آمريكا را مي كنند در انتظار منجي نشسته ام راستش من سالهاست كه ديگر انتظار هيچ كس يا هيچ چيزي را نمي كشم ولي ميدانم و اتفاقات را مي فهمم و "فهميدن در سرزميني كه دانستن به هيچ كاري نمي آيد دردمندي بزرگي است ".*

 

خيلي مزاحم اوقات پرارزش تان نمي شوم و اميدوارم – نه ديگر واقعا به هيچ چيز اميدوار نيستم –

 

خدانگهدار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 * سوفوکل

|+| نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 4:4  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

برای یاسر توکلیان
به صحرا شدم

عشق باریده بود

چندان که پای فرو شود به برف

                             فرو می شد به عشق

                                                     تا زانو

                                                                       ( ابو سعید ابوالخیر)

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 2:35  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

همان فرياد كه مي ترسيم "دوستت دارم"باشد!!!

سلام عزیزتر از دلم
 اینکه اینجا و اینطور می نویسم برایت شاید مربوط بشود به ماهها قبل تر به ماه ها پیش ازاینکه تو یا من حتا وبلاگی هم برای نوشتن داشته با شیم و نامه هایمان هم مربوط می شد به همان کاغذ نوشته هایمان که می دانی و می دانم اما روزهاست به یک نامه نگاری فکر می کنم به یک نامه نگاری عاشقانه در یک فضای عمومی نمی دانم شاید ما اگر در فضای دموکراتیک تری زندگی می کردیم آنوقت این نامه ام را می شد در میدان ترافلگار یا هاید پارک یا وست وود یا جلوی در کاخ سفید یا و سط کنسرت الویس پرسلی خواند ولی افسوس. افسوس که ما وسط همین کنسرت استاد شجریان خودمان هم نمی توانیم جیک بزنیم چه برسد به نامه عاشقانه خواندن افسوس که به جای میدان ترافلگار یا هزار زهر مار وکوفت دیگر ما میدان آزادی داریم که داد زدن در آن فقط به ترافیک انقلاب ختم میشود .ولی افسوس حالا که ایستاده ام در باد و این خط ها را می نویسم برای تو راجر واترز می خواهد توی مهد تمدن اعراب ( دبی ) کنسرت برپا کند. فکرش را بکن محبوبه ی دلم چند هزار نفر می توانند توی آن کنسرت به یکدیگر" دوستت دارم " بگویند یا در آغوش هم بفشرند . اما فکرش را بکن مثلا ما من و تو بخواهیم توی کنسرت فلان استاد معظم  هم دیگر را ببوسیم  آنوقت دیگر آن موسیقی کارکردش  را از دست داده است که هیچ ما هم جانمان را از دست دادیم . و این یعنی فاجعه چون اگر موسیقی نتواند آشوب به راه بیاندازد چه در دل شنونده چه در خیابان چه در پارلمان یک کشور به نسبت دموکرات پس کارکرد اش چه می شود . محبوبه من آمده ام اینجا که همین را بگویم  بگویم که جای گفتن این جور چیز ها همین جاست جای اعتراض و دلداگی .من این فضا را به این خاطر دوست دارم که می توانم به میل باطنی ام تویش چیز بنویسم و آن زندگی دوگانه را پیشه  نکنم . ببین محبوبه این نعمت بزرگی است . دوستت دارم گفتن نعمت بزرگی است که مارا از ان محروم کرده اند آنها می خواهند ما همین را همین را هم نداشته باشیم پس لعنت به همه ی تاریکی ها و آنها که ما را در تاریکی نگاه می دارند. نه نه اشتباه نکن من هیچ گاه کنفسیویس طبیب را فراموش نمی کنم و همیشه دوست داشته ام شمعی روشن کنم اما حالا که امکان افروختن شمعی تابناک موجود نیست در این فضای لایتناهی شمعی مجازی روشن می کنم و معتقدم نور که بتابد چه راست چه در آینه و مجازی روشن میکند . پس دیوانه به تماشای من بیا !
باز م در این باره برایت می نویسم و می خواهم از تو عشق عمومی بسازم چرا  که تو مادر آب و خاک و طبیعت و آسمانی به خصوص تو مادر بارانی چرا که رحمتی و زمین از تو بارور شده است .

کسی که بارهاو بارها دوستت دارد و هرگز از عشق عمومی تو نهراسیده است . دوست و همسر کوچک تو - میثم غفوریان صدیق
بهمن 1385 - تهران

 

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:46  توسط میثم غفوریان صدیق  | 

ماهي شب عيد

نفس نفس زنان ،آخرين پله هاي رو به خيابان را دويدم به طرف پايين .منصوره حتما جايي کنار خيابان بايد منتظرم باشد.همه جاي اداره، در حال تميز شدن بود و بوي نم تو دماغ آدم مي پيچيد .چند نفر افتاده بودند به جان شيشه ها و ديوارها ،اين ها البته مهم نبود .
منصوره ،حتما جايي پايين منتظرم بود تا باهم براي خريد شب عيد برويم . خدا کند حالش بهتر شده باشد ،صبح که با دعوا آمدم بيرون .
-سلام ،جناب مهندس .
-سلام آقا.
- به سلامتي تشريف مي برين!
اين يکي از آنهايي است که اگر بگويد گورتان را گم ميکنيد، هم خودش سنگين تر است هم طرف مقابلش.
-بله تا پنجم يا ششم فروردين.
-خوب ان شا الله خوش بگذرد
-متشکرم .به شما هم همين طور.
- سلام آقا.. چه عجب .. ميگذاشتي ساعت 12 مي آمدي! نيم ساعته يک لنگه پا ايستادم اينجا.

مي گويم کارم گير کرده که دِير آمدم.مي گويد حالا براي خريد کجا بايد برويم.او هم مثل من نمي داند انگار .سرم کمي گيج است ،از کجاست نمي دانم؟
ميوه،شيريني،لباس براي بچه ها ، آجيل هم هست.
مي گويد احمد :ماهي هم نخريده ام يادت باشد ماهي بگيريم .اين آخري بد به نظرم نمي آيد ،اما منصوره مي گويد ماهي بماند براي آخر.دوباره مي گويد راستي جنگ هم قراراست‘ شروع بشود.چيزي نمي گويم.دوباره مي گويد نمي شود ماهي را دست گرفت توي خيا بان راه افتاد .از فکر دست در دست شدن با ماهي به خنده مي افتم.
راه مي افتيم به طرف لباس فروشي ها،قرار شد اول لباس بخريم.
خيابان شلوغ است و بوي نم از ديشب هنوز توي خيابان هاست.چند درخت ميوه که از بالاي ديواراهالي محل ديده مي شود شکوفه کرده اند.در خيابان جا به جا دوره گرد ها در حال فروختن سبزه ي عيد و ماهي قرمز هستند.مي پرسم منصوره گفتي جنگ چه شده است؟با خنده مي گويد جنگ چيزيش نشده !قرار است که امروز جنگ شروع بشود!مي گويم‘ ها، فهميدم.
از اول خيابان، لباس فروشي ها شروع مي شود و چند کولي و دوره گرد ، گوشه ي خيابان بساط شان را علم کرده اند.چشمم مي افتد به ماهي فروشي که توي بساطش ماهي قرمز کوچکي دارد با دمي کشيده و خالهاي سياه روي بدنش.مي گويم منصوره اين را نگاه کن قشنگ است ،نه!مي چرخد به سمت بوتيکي در طرف راستش مي گويد کدام رامي گويي. مي گو يم لباس را نمي گويم آن ماهي قرمز با خال سياه را مي گو يم ببين چه دمي دارد.با تلخي و کمي تمسخر نگاهم مي کند و
مي گو يد اولا اين خوب نيست چون سياهي دارد.-لابد نحسي مي آورد-، بعد هم يک دفعه گفتم نمي شود با ماهي راه افتاد توي خيابان براي خريد. راه مي افتيم به طرف يکي از لباس فروشي ها.ماهي سياه توي آکواريوم چرخي ميزند و ميان ماهي هاي ديگر گم مي شود.پسرک دوره گرد براي قيمت ماهي با چند دختر جوان چانه ميزند . تورش را توي آب ميزند و ماهي نامعلومي به دختر ها مي فروشد.مي گويم کاش ماهي سياه را نفروشد تا برگرديم.صداي فرياد منصوره مي آيد کجا داري ميري؟ بيا تو. به اشاره ي دستش وارد يک لباس فروشي مي شوم و شروع به انتخاب لباس براي بچه ها مي کنيم.فروشنده به نظرم آدم دندان گردي است اين را در گوش منصوره مي گويم و با هم از مغازه مي آييم بيرون.پسرک هنوز همان جا ايستاده است .مي گويم،هنوز که شروع نکرده اند. مي گويد چي؟جنگ را ديگر! نه ، ولي احتمالش کم نيست.مي گويد خدا کند براي عيد جنگ شروع نشود.مي گويم جنگ که عيد نمي شناسد ولي به هر حال اميد وارم شروع نشود.مي گويم حالا واقعا دوست نداري؟
مي گويد معلوم است که نه . از جنگ کدام ديوانه اي خوشش مي آيد .جنگ را نگفتم ماهي سياه را گفتم . دوستش نداري؟ نه!
وارد مغازه ي ديگري مي شويم و شروع به صحبت با مغازه دار مي کنيم .مغازه سرشار از رنگ است رنگ هاي لباس ها هر جنگي را از ياد مي برد.
مي گويم منصوره آن يکي را ببين . ميگويد کدام؟همان که آبي دکمه دار است.سرش را به نشانه ي تاييد مي جنباند از مرد مغازه دار مي خواهم بياوردش پايين .منصوره با چشمهاي ميشي اش خيره ميشود به لباس .وقتي اين طور نگاه مي کند مهربان تر به نظر مي آيد.لباس را مي خريم و مي رويم بيرون.فروشنده آدم عادلي به نظر مي آمد . منصوره مي گو يد پير شدي احمد . مي گو يم چرا؟ موقع پول شمردن دستت مي لرزيد.مي خندم.
از خيابان عبور مي کنيم .. آن طرف شيريني فروشي هست.خيابان مملو از جمعييت است و صداي بوق ماشين ها گوش آدم را کر مي کند . مي گويم بايد تصادف باشد ،ترافيک سنگين شد.مي گويد برويم ببينيم . تصادف ديدن ندارد.اما خودم هم بدم نمي آيد. راهمان را کج مي کنيم آن طرف.
به پياده رو که مي رسم سرعتم را زياد مي کنم .اتومبيل سفيد رنگي از مسيرش منحرف شده و آمده توي پياده رو و خورده به بساط پسرک. آکواريوم شکسته و ماهي ها کنار خيابان يا مرده اند يا در حال جان کندن!پسرک گريه مي کند و مردي بلند قد که ظاهرا راننده ي اتومبيل است با پولي که به عنوان خسارت به ماهي فروش مي دهد سعي در آرام کردنش دارد.
مي روم به طرف ماهي ها .روي زمين را نگاه مي کنم اما هر چه مي گردم ماهي سياهم را پيدا نمي کنم.باز هم نگاه مي کنم اما فايده اي ندارد . شايد ماهي را فروخته باشد.صداي منصوره مي آيد . دنبال چي مي گردي احمد .مي گويم همان که لکه هاي سياه کوچک داشت،ولي انگار نيست .به نظرت ممکن است فروخته باشدش؟مى گويد نمى دانم.
مي گويد برويم.
راه مي افتم به طرفش .از روي کانال آب رد مي شويم کانال پر است از کوزه ي شکسته ي سبزه.از کنار اتومبيل سفيد رد مي شويم راديو ي روشن در حال اعلام اخبار جنگ است. پس بالا خره شروع شد.
مي رويم به طرف شيريني فروشي .مي گويد حالا چه مي شود . ماهي!. نه! جنگ؟
مي گويم هر چه شروع بشود به ناچار ادامه پيدا مي کند و در نهايت تمام مي شود.
درب شيريني فروشي با ديدن ما باز مي شود.از آن دسته درهاْ يى است كه با ديدن هر موجودي باز مى شود. تلويزيون، اين جا هم از جنگ مي گويد.
منصوره آهسته مي گويد راستي ! شايد ماهي سياهت همانجا باشد.مي گويم نه !نبود.خال سياه واضحي داشت.مي گويد مگر تو آن طرف بدن شان هم ديدي با تعجب مي گويم نه!
مي خندد و همان طور که به طرف يخچال شيريني فروشي مي رود مي گويد ماهي ات را خوب نشناختي!ًبه طرفش مي روم مي پرسم ،چرا اين را مي گويي ؟
مي گو يد آن ماهي تنها روي يک طرف بدنش خال سياه داشت. طرف ديگرش قرمز ساده بود. با خودم مي گويم،پس براي همين بود كه يك دفعه بين ماهي هاي ديگر گم شد.ازکار خودم به خنده مي افتم.
منصوره شيريني هاي عيدش را انتخاب مي کند و من به اخبار جديد جنگ از تلويزيون ، نگاه مي کنم.
مشهد
نوروز 1382

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:42  توسط میثم غفوریان صدیق  |